آقای رجوی یک زندانبان نمیتواند منادی آزادی باشد

آقای رجوی یک زندانبان نمیتواند منادی آزادی باشد
مریم سنجابی در ویکی پدیا :: ایمیل : marysanjabi@yahoo.com

صفحه مریم سنجابی در فیس بوک

پست های پرطرفدار

درباره من

وبلاگ شخصی مریم سنجابی. با پشتیبانی Blogger.
۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

در سا ل66 تا 70 که خانواده ها در اشرف بودند  حدود 820 نفرکودک و نوجوان در مدارسی که توسط سازمان در کرکوک و بغداد برپا شده بود نگهداری میشدند . سال 70  همزمان با شروع جنگ امریکا با عراق  تصمیم گرفته شد تمامی  این کودکان و نوجوانان ، با صرف هزینه ای سنگین (حدود15 میلیون دلار)  از خانواده هایشان جدا شده  و به خارج از عراق منتقل شوند این کار در ابتدا ظاهراً برای  مصون ماندن و محافظت از کودکان در برابر بمبارآنها و شرایط جنگی بود، اما بعدها که  دیگر به عراق بازگردانده نشدند مشخص شد بخشی  از طرح انقلاب! رجوی بود که براساس آن باید  کودکان مظلوم  برای همیشه از کانون گرم خانواده و والدین جدا شده و بدون سرپناه و پشتوانه بدست سرنوشتی سیاه رها می شدند .
هنگام فرستادن این کودکان مظلوم صحنه های بسیار تکان دهنده ای رخ دادکه نشاندهنده اوج قساوت قلب و بیرحمی سران سازمان کثیف رجوی بود .بعنوان نمونه مادری بود که فرزند15 روزه اش را در یک کارتون گذاشت و اسم کودک  را برروی کاغذی نوشته و در لباسش گذاشته بود زیرا نمیدانست که فرزند دلبندش به کجا و بدست چه کسی سپرده میشودو چه سرنوشتی در انتظار اوست. مادرانی دیگر اشک ریزان کودکان شیرخوار چند ماهه  خود را ( که هنوز پدر و مادرشان را نمیشناختند) به دست تقدیر سپردند. سایر کودکان و نوجوانان نیز در گروه های سنی از دو سه سال  تا 10 - 13 ساله را سوار بر ماشین کرده و فرستادند تا تقدیر با آنان چه کند .
در آن زمان یک گروه از همین نوجوانان 14الی 16ساله نیز بودند که بیرحمانه دراشرف  نگه داشته و بعنوان کادر به یگان های ارتش وارد کردند که بسیاری از آنان در همان سال های اول دچار مشکلات روحی ،جسمی و روانی زیادی شدند وبخشی نیزتوانستند موفق به خروج از تشکیلات جهنمی شوند.
حدود یکسال بعد هم تعداد زیادی را  درحالیکه همه نوجوان و زیر 18 سال بودند و قرار بود از اردن به اروپا منتقل شوندبه کشورهای خارجی اعزام نکردند  واز همان اردن به عراق بازگرداندند .
  اما سرنوشت مابقی کودکان پس از انتقال به خارج ازکشور چه شد؟
 بر اساس  طرح انقلاب! رجوی قراربود  در صورتیکه اعضا هر تعداد که فامیل و آشنا در خارج ازکشور دارند فرزندان  را به دست آنها بسپارند و هرتعداد از این کودکان را که خانواده های هوادار  قبول کنند به آنها سپرده شوند و نهایتاً اگر تعدادی باقی ماندند خود سازمان مسئولیت نگه داری آنهارا بعهده بگیرد.
در این کار ظالمانه بدون اینکه تحقیقی صوت بگیرد( که آیا خانواده هایی که این فرزندان بیچاره را قبول میکنند در چه وضعیتی هستند وآیا اساساً این خانواده ها صلاحیت اینکار را دارند یا نه؟)  این کودکان بی پناه را همچون بچه های سرراهی در بین خانواده های داوطلب پخش کردند که تبعات بسیار زیادی(ازجمله گم شدن، ربودن ، قطع ارتباط دائم با پدر و مادر ، رشد در  فرهنگ  وخانواده های نامناسب) وجود داشت  ازجمله این مشکلات این بود که پس از گذشت مدتی خیلی از خانواده ها پشیمان شده و این کودکان را برگرداندند و در شرایطی که خیلی از آنها در سنین حساسی بودند مجدداً آنها را بی سرپرست و بی محبت و عاطفه خانواده رها کرده و تحویل میدادند.  تعدادی دیگر که فامیل یا بستگانشان  آنها را قبول کرده بودند برای همیشه از پدر ومادرشان جدا شده و به خیلی از آنها هیچگاه گفته نشد که پدر ومادری دارند . به این ترتیب مادر و پدرشان را گم میکردند. تعدادی هم که بعد از سالیان دراز پدر و یا مادر نگون بختشان موفق به تماسی با آنان میشدند از گفتگوی میان آنها میشد فهمیدرابطه ی بین آنها دیگر رابطه والدین با فرزند نیست بلکه بیشتر جای خود را به رابطه دو غریبه داده بود که نتیجه ای جز اندوه و غم برای دو طرف هیچ سودی در بر نداشت. بسیاری از کودکان بی پناه دیگرنیز اسیر فرهنگ غرب  شده وبطرز رقت باری دچار مسائل وآسیب های اجتماعی شدند و بطور کلی از این مسیر جداشده وبرای همیشه والدین شان را در حسرت  واه فرو بردند  .
حال پس از گذشت سالیان سال که این کودکان هر یک با رنجنامه ای بزرگ شدند سازمان به فکر جذب و برگشت آنها به سازمان افتاده بود .
د ر گام اول مشخص بود اکثر این دختران و پسران که در کشورهای خارجی بزرگ شده اند تمایلی به برگشت به سازمان و تغییر فرهنگ نداشتند خصوصاً اینکه اکثر آنها در کشورهای خارجی بدنیا آمده و سپس در همانجا هم بزرگ شده بودند .به همین دلیل  با انواع و اقسام حیله ها ، نیرنگ و ترفند های مختلف اقدام به جذب آنها کرده و البته فقط توانستند کمتر از یک  چهارم (یعنی حدود 180 تن که خیلی از آنها زیر 18 سال بودند) را برگرداندند .
درهنگام شروع به جذب به خیلی ازآنها گفته شده بود که برای یک دوره کوتاه و دیدن اشرف به منطقه اعزام میشوند وتعدادی دیگر را با  بهانه دیدار با پدر و مادر به اشرف اعزام میکردند و تعدادی را نیز به بهانه(البته با فریب) اینکه مادر و پدرت بیمار بوده و میخواهند ترا ببینند به این ترتیب به اشرف میفرستادند  و پس از آن  دراشرف در یک مدت کوتاه با فراهم کردن امکانات رفاهی متمایز از دیگران و شبیه به کشورهای غربی (که در آن فضا رشد کرده بودند) کم کم زمینه جذب آنها را در سازمان فراهم میکردند .سازمان در اینگونه موارد و فریبکاری ید طولائی دارد .
پدیده میلیشیا در سازمان تقریباً یکی از پرهزینه ترین ، پرسر وصداترین و مشکل سازترین  پروژه ها بود  بطوریکه بعداً شکست این پروژه نیز رسماً اعلام شد .
این نفرات از یک طرف خانواده هایشان در اشرف بود و از طرف دیگر خودشان در فرهنگ غرب بزرگ شده و همخوانی با فرهنگ ایران نداشتند و در نتیجه دلیلی هم برای ماندن در اشرف(جز وابستگی به خانواده در گام اول وسپس از سر ناچاری) نداشتند.در نهایت این جوانان سیاه بخت درحالیکه محکوم به پیروی از عقاید و پدر و مادرشان شده بودند بایک بحران دوگانگی کامل در اشرف مواجه و مجبور به ماندن در اشرف شدند.هرچند پس از مدتی همین امر منشا بسیاری از مشکلات  ومعضلات برای سازمان   شد که تنها به بیان گوشه ای از آنها می پردازم .
تقریباً این قشر جوان سازمان بیش از هر قشر دیگری با بدبختی روبرو بود تا جاییکه در یک جمع بندی که از طرف خود رجوی در نشست های درونی  نیز مطرح شد از اعزام این نفرات بشدت انتقاد کرد و اینکار را یک شکست و یک تاکتیک غلط سازمان اعلام نمود و پس از آن نیز اعزام فرزندان اعضای کادر( یا همان میلیشیا) به اشرف ممنوع شد.
وضعیت میلیشا در روابط درونی
 پس از اعزام این نفرات به اشرف از آنجاییکه سازمان مثل همیشه یک چهره دوگانه ای  در همه زمینه ها داشت در این پروژه نیز بطرز زننده ای سعی کرد درابتدا یک چهره مناسب به این نفرات نشان دهد که آنها را جذ ب کند ولی همین موضوع باعث تنفر  ودوری خیلی از کادرها در مناسبات درونی سازمان میشد .
پس ازورود تعدادی از این نفرات  / برای آنها مکآنهایی متفاوت و با امکانات رفاهی  متمایز و جدا از یگان های دیگر ترتیب داده و سعی شد مسلط ترین و در عین حال بهترین کادرها و مسئولین سازمان را نیز برای آموزش و نگهداری آنها (باصرف هزینه های هنگفت و جداگانه ای) درنظرگرفته شود..
از همان بدو ورود این نفرات به سازمان بذر حسادت و تبعیض کم کم در بین نفرات شکل گرفت و به شکل آشکاری در سازمان تبعیض زیادی در مسائل رفاهی، امکاناتی و مالی بین این افراد و سیر کادرهای سازمان قائل شدند .
 بودجه غذایی  و رفاهی آنها دوبرابر سایر کادر ها بود .همچنین دادن  امکانا ت و رسیدگی های  خاص، مهمانی های خاص و     هدیه های مستمر و... به آنان به یک  روال عادی تبدیل شده بود. علاوه بر این خصوصاً به دختران میلیشا امکاناتی بسیار فراتر از  پسران تعلق میگرفت .همین موضوع نیز منشا بسیاری از دوگانگی ها ،تناقضات و مشکلات نفرات شد بگونه ای که سیل تناقضات را به سمت مسئولین روانه کرد تاجاییکه کم کم این بساط را از شکل علنی خارج کرده و بصورت پنهان در هرحال ادامه میدادند .همین موضوع باعث خیلی از مشکلات نیز از جمله برای خود همین قشر شده بود .
دررابطه با موضوع کار آنها  هم که بطور عام شامل کارها و آموزش های برنامه نویسی کامپیوتر  ،کارهای هنری ،تبلیغاتی  ،ساختن برنامه های کامپیوتری تلویزیونی  و هرنوع کار خاص و ویژه بود که به این نفرات تعلق گرفت و این کار نیز همچنان شعله حسادت را دربین این نفرات و سایر هم سن و سالانشان وحتی در کل ارتش  رقم میزد .
همه اینکارها با این هدف مشخص صورت میگرفت که اولاً سازمان بتواند بگوید در جذب و نگه داشتن این نفرات در سازمان موفق بوده وثانیاً اینگونه القا کند که نیروهای جوان دارد  وبتواند از این طیف جوان درتبلیغاتش سو استفاده کامل را بکند و همچنین این افراد اهرم فشار برای سایر کادرها از جمله قدیمی وجدید باشند که به آنها بهفماند که این نیروهای جوان نیز از دل اروپا و امریکا نیز جذب سازمان شده و به آن پیوسته اند و از این طریق برگ دروغین دیگری از قدرت نمایی کاذب خود را روکند.که البته برسرهمین موضوع هم آنچنان مصیبتی برسازمان وارد شد که این پروژه نیز معضل عظیمی اضافه برسایر مشکلات گریبانگیر تشکیلات شد .
این طیف هیچگاه بطور واقعی جذب سازمان نشدند و هیچگاه ایدئولوژی سازمان را قلباً نپذیرفتند و اسیر خانواده و وابسته به آنان بودند بگونه ای که   هیچ راه گریزی نیز نداشتند  و همانند استخوانی درگلو  وهمچون آدم های سرگردانی در سازمان مانداند .
نه هم خوانی با سازمان داشتند ، نه اعتقاد به عرف و ایدئولوژی آن در این افراد وجود داشت  و نه حتی  باور به عقاید و افکار سازمان! آنان بیگانه با این فرهنگ چون اسیران هر روز در باتلاق سازمان بیشتر فرو میرفتند
این هم برگ سیاه دیگری از سرنوشت غم انگیز حدود 825 کودک و نوجوان که با تصمیم ظالمانه و بیرحمانه رهبران شقی و قسی القلب و عاری از عواطف انسانی این سازمان از آغوش پدر ومادر جدا شده وبه سوی سرنوشتی دردناک و نامعلوم روانه شدند و هرگز در زندگیشان رنگ آسایش و محبت خانواده را  ندیدند و اسیر  یکی دیگر ازخودکامگی های این ایدئولوژی سازمان شدند چه آنهایی که مجدداً در دام تشکیلات افتادند و چه آنهایی که درکشورهای خارجی محو شدند همه شان بطور یکسان مورد ظلم و ستمی ناجوانمردانه قرار گرفتند .

یکی از آموزش های پایه ای که از بدو ورود هر فرد به سازمان داده میشد این بود که " تو آلوده به زنگارهای جامعه بیرون هستی و از این بابت بایستی خودت را  پاک کنی" . در درجه اول و بالاتر از هر چیری به افراد( در ظاهر تحت عنوان صداقت ودرباطن برای تفتیش عقاید) این آموزش داده میشد که هر چه در درونت می گذرد و هر کاری را (اعم از گناه و ....) بایستی اعتراف کرده و به زبان بیاورید و بصورت مکتوب از فرد میخواستند که این موارد را بنویسد و البته توصیه میکردند که بهترین کار این است که همه مطالب را در جمع بگویید . به همین علت جلساتی (گاه با حضور 100نفر) تشکیل میشد و از فرد میخواستند که تمام خطا و گناهان خود در گذشته را بیان کند .  
ناگفته نماند که اعترافات افراد نیز هیچگاه درامان نمی ماند و در سلسله مراتب تشکیلات منتشر می شد و هیچ حریم و حرمتی برای کسی قائل نبودند .این در حالی است که این موضوع را نیز بر روی یک اصل فرقه ای سازمانی بنا میکردندکه در سالهای 70 شمسی به بعد و پس از بحث انقلاب ایدئولوژیک در درون سازمان آموزش داده شده بود  و محتوای آن این بود :
"وقتی کسی رهبری عقیدتی انتخاب میکند دیگر ازخودش هیچ هویتی نبایستی داشته باشد .چه مرد و چه زن با هر سابقه و با هر توانمندی  و در هر سطح هوش ، سواد ،تحصیلات، خانواده و..... دیگر هیچ هویتی از خود ندارند و همه چیزشان متعلق به رهبری است( که انتخاب نموده است) ".
می گفتند خوبی های شما دیگر مال خودتان نیست، نکات مثبت و توانمندی هایتان دیگر مال خودتان نیست و به شما ربطی ندارد.  بدی هایی هم که داشتید وقتی بیان کردید دیگر مال خودتان نیست .
یعنی افراد هیچ هویت و هیچ شخصیتی از خود نباید داشته باشند . به این ترتیب رجوی میخواست با ایجاد فاصله بین خودش و اعضا، شخصیتی خداگونه از خودش ترسیم کند که به راحتی به همه مقاصد دیکتاتوری وخودخواهانه اش برسد .
یادم هست در آن دوران تعدادی از افراد با تحصیلات بالا در کشورهای خارجی بودند که  ادامه تحصیل و زندگی خود را رها کرده و به سازمان پیوسته و شبانه روز برای انجام کارهای محول شده  در کشورهای خارجی تلاش میکردند وخیلی از کارها را به دلیل سابقه  تحصیلاتی و توانمندی های خود و امکانات حرفه ای خودشان پیش میبردند. این بحث اولین بار  در حضور آنها مطرح  شد و در عین اینکه شخصیت همه این افراد را درجمع چند صدنفره خرد میکردند به آنها گفته میشد که فکر نکنند کاری کرده اند، زیرا اگر فکر کنند آنها نماینده سازمان در این کشورها هستند و کاری را خودشان پیش میبرند سخت در اشتباهند و از مسئولیت ساقط هستند زیرا همه این کارها  بدست با کفایت !مسعود رجوی سازماندهی، برنامه ریزی وانجام می شود و آنها ابزاری بیش نیستند .
  سپس این بحث را عمومی کرده و مریم رجوی شخصاً آموزش میداد که هیچکس هیچ هویتی از خود ندارد ونباید چیزی برای خودش داشته باشد . هر چند بعدها اینگونه مباحث بصورت مفصل تر و در ابعاد تازه تر و در واقع  مستبدانه تری از آنها نمود پیدا می کرد .
در بحث های بعدی گفته میشد :
"هر فرد در سازمان طبق کسر انقلاب (که صورت آن خون و مخرج آن نفس است )خون و نفسش متعلق به رهبری سازمان است. خون همه افراد متعلق به مسعود رجوی است و نفس آنان متعلق به مریم رجوی است" . (یعنی هر لحظه و هر زمان آنها تصمیم بگیرند بایستی جانشان را فدا کنند) . هم چنین افراد هیچ اندیشه و فکری از خود ندارند و حتی نفس کشیدن آنها متعلق به مریم رجوی است .
پس از این نشست وبراساس این معیار ازآن پس تشکیلات اجازه داشت هرکاری که میخواهد با افراد انجام بدهد بعنوان نمونه می توان به این موارد اشاره نمود که تقریباً هر زمان مسئولین دلشان میخواست افراد را از شغلی که داشتند جابجا میکردند هر وقت تصمیم میگرفتند هر فردی را میخواستند از محلی به محل دیگر منتقل میکردند(از عراق به کشورهای اروپایی یا از دل اروپا و امریکا به عراق،از اشرف به بغداد و یا غیره)ازقسمت نظامی سازمان به سیاسی و یا بالعکس و ...  . هیچ کس هم حق هیچگونه اعتراضی نداشت زیرا در آنصورت هیچ   توضیحی به وی نمیدادند در این شرایط سوال کردن جرمی بزرگ محسوب می شد .
هروقت تصمیم میگرفتند فردی را از کار برکنار میکردند ،هر وقت میخواستند امکانات کاری یک فرد را از وی گرفته و یا اضافه میکردند ، برای برنامه های آموزشی افراد تصمیم میگرفتند که به کدام کلاس آموزشی برود یا نرود ،در چه سطح تشکیلاتی باشد، چه افرادی تحت مسئولیت اش باشند  و چه افرادی مسئولش . همه بدون چون و چرا بایستی اطاعت میکردند . البته این موارد جز امور ساده و پیش افتاده در سازمان شده بود که در طی سالیان زیاد افراد با آن خو گرفته و تقریبا به آن تن میدادند. ولی آنچه روز به روز وحشتناک تر میشد درخواست و در واقع اجبارات تشکیلات بود که پایانی بر آنها نبود .
تقریباً پس از سال های 70 تا 74 (که بحث های به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک در سازمان مطرح شد)سیل تناقضات و ناباوری های افراد نیز شروع شد و از آن پس علاوه بر اینکه سازمان با افت جذب نیرو مواجه گردید در درون تشکیلات نیز افراد بصورت خیلی جدی اعتقادی به این بحث انقلاب درونی نداشتند و مستمراً برسر آن تناقضات حرف داشتند،بطوریکه دیگر یکی از کارهای جدی سازمان و مسئولین آن  برگزاری نشست های فشرده  بود که برای تثبیت این ایدئولوژی  تلاش میکردند .
اگر بخواهم بصورت اختصار و گذرا موضوع را شرح دهم می توانم بگویم شاید صدها هزار ساعت وقت مسئولین و کادرها  در نشست های شبانه روزی می گذشت در حالی که دیگر شرکت در این نشست ها نیز یکی از پایه های این سازمان شده و کسی را از آن گریزی نبود .
ساعت های متمادی وقت صرف این می شد که کاری کنند افراد به آنچه سازمان اسمش را انقلاب! گذاشته بود ایمان بیاورند و بگویند این کار سازمان حق بوده است که: در سازمان نباید خانواده باشد ،نباید کسی فرزندی داشته باشد ، همه باید فقط رهبری را دوست داشته و  همه چیز اعضا رهبری باید باشد  ، کسی از خودش نباید هویتی داشته باشد . به این ترتیب هر روز فاصله افراد را با رجوی بیشتر و بیشتر میکردند .
مسعود رجوی  در طی این سالهای اخیر به صراحت به همه افراد میگفت  در بحث هایی که من مطرح میکنم ماکزیمم درک شما 5/2 درصد است و این اصطلاحی عام در بین نفرات شده بود که هر بار صحبت میکردند میگفتند که ما بیشتر از 5/2 درصد، مباحث را درک نمی کنیم و هر روز که میگذشت مسعود خودش را بیشتر به عرش برده ونفرات را تنزل معنائی می داد  .
کسی  حق سوال ویا اعتراض کردن نداشت . حتی در تشکیلات شورای رهبری  وضع از این هم بدتر بود و زنان نیز حق هیچگونه اظهار نظری  نداشتند و در آن نشست ها  با صراحت بیشتری به اعضای شورا توهین میشد .
بعنوان نمونه  یکبار در یکی از نشستها در سالنی که اطراف آن درختکاری شده بود،رجوی خطاب به بیرون از سالن گفت من به جای شما با درخت ها صحبت میکنم و زیاد فرقی نمیکند که خطابم به شما یا آنها باشد.  همچنین در جلسات دیگر بارها و بارها تکرار میکرد که شما مغزهای گنجشکی دارید (یعنی قادر به درک حرف های من نیستید). خیلی وقت ها هنگامی که یکسری نفرات صحبت میکردند حتی درصورتیکه پاسخ سوالی را درست میدادند مسعود رجوی میگفت نمره شما صفر 4گوش است بخاط اینکه موضوع را اصلاً   نفهمیده اید.گاه خطاب به مریم رجوی میگفت این زن ها چه میگویند و چرا مرا به این نشست آوردید .اساساً رجوی در بحث با زنان وقت خود را تلف شده می دید .
از اینها که بگذرم ، در سال های اخیر که خانواده ها به جلوی درب اشرف آمدند کم کم حکم قتل همه آنها نیز توسط مسعود رجوی حتی در نشست های عمومی ابلاغ شد و ریاکارانه با یاد کردن از حضرت علی میگفت حق آنان این است که همه کشته و در چاه ریخته شوند .
وی خطاب به نفراتی که خانواده هایشان به جلوی درب اشرف آمده بودند میگفت  هیچکس هیچ خانواده ای ندارد و همه این خانواده ها متعلق به من هستند خوب یا بد شما هیچکدام هیچ خانواده ای ندارید و نباید به فکر آنها باشید.مسعود رجوی نه تنها اجازه دیدار و ملاقات اعضا با خانواده هایشان داده نشد بلکه در  تصمیم گیرهای تشکیلات و سازمان مستبدانه عمل کرده و می کند. مسعودازکشاندن نفرات به موضعگیری های تلویزیونی گرفته   تا تظاهرات در مقابل خانواده ها ایستادن و قطع ارتباط خانواده ها با فرزندان ابائی ندارد . هر انسان دارای عاطفه این سئوال را از خود می پرسد که مگر براستی خانواده ها چه درخواستی جز دیداری حتی چندساعته با عزیزانشان را دارند؟ ولی تشکیلات  از همین نیز وحشت داشت.
در راستای همین بی هویت کردن افراد دیگر هیچ کار و هیچ برنامه ای در اختیار کسی نبود و افراد مهره ای بیش در دستان تشکیلات نبودند که  اینها فقط شرح نمونه های مختصری بود .
 آنچه مشخص  است  چنین تشکیلات مخوفی هیچگاه راه به جلو نخواهد داشت و تاریخ در آینده نشان خواهد داد که همیش نمیتوان با دروغ و نیرنگ یک ایدئولوژی را تبلیغ کرد و انسان های بیگناه را برای مدت های طولانی فریب داد آن روز دور نیست چرا که طلایه های روشن آن از هم اکنون هویداست.
۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

همین روزها نخستین سالگرد درگذشت مرضیه را پشت سر گذاشتیم و این فرصتی شد برای من جهت مرور سریع سالیان گذشته و برخورد مجاهدین خلق با مقوله هنر و هنرمند. بی شک مرضیه یکی از برجسته ترین خواننده های ایرانی طی نیم قرن گذشته است که به همراه استادان به نامی چون خالقی ، صبا ، محجوبی و رهی معیری ، موسیقی اصیل ایرانی را روح  و رنگ دیگری بخشیدند و ترانه های عاشقانه و "شیدا"یی او برای چند دهه نوازش گر روح ایرانیان بوده است.
مرضیه در سال 1373 به شورای ملی مجاهدین پیوست و بعدها به عراق و قرارگاه های مجاهدین نقل مکان داد. بیاد دارم که مسعود رجوی در نشستی میگفت که مرضیه برای او "سلاحی" جهت پیشبرد خط سازمان است و اینکه با حضور مرضیه، "توپخانه" تبلیغاتی و هنری سازمان و ارتش آزادیبخش از هر زمان دیگری موثرتر گشته است. یعنی از همان ابتدا از دید رجوی ، مرضیه  نه به خاطر شخصیت و یا هنر سرشارش ، بلکه به مثابه "ابزاری" می نمود که در راستای خط رجوی میباید مورد استفاده قرار میگرفت.
جالب اینکه چه قبل از پیوستن مرضیه و چه پس از آن، همواره پخش یا گوش دادن به ترانه های عاشقانه مرضیه بمانند بسیاری دیگر از خواننده ها - در سازمان ممنوع بود*. در دوران همکاری با سازمان کارها و ترانه های مرضیه عمدتا دیگر حس و رنگ سابق را نداشتند و اکثرا در راستای "سلاح" و "توپخانه" مورد نظر رجوی کوک شده بودند و دیگر کمتر نشانی از آن روح عاشقانه و جادویی مرضیه در ترانه هایش وجود داشت.
باز بیاد دارم که روزی مسئولین را برای نشستی از مقرها و قرارگاه های مختلف به قرارگاه بدیع که آن زمان مقر مسعود و مریم رجوی بود فراخواندند. عصرهمان روز، نشست با حضور مسعود و مریم رجوی برگزار شد که در آن گفته شد مرضیه در یک درخواست کتبی خواستار ماندن در سازمان و در عراق شده است و نامه مرضیه در حضور خود وی خوانده شد. مهدی ابریشمچی تحت تاثیر این تصمیم مرضیه از وی ستایش ها و تقدیرها کرد ، که در واقع در مجاهدین یک خرق عادت و مرز شکنی بود چون چنین ستایشها و تعریف و تمجیدهایی انحصارا" و تنها متوجه رجوی ها بوده و هست. در پایان همان شب در یک نشست جداگانه و محدودی؛ مریم رجوی ، مهدی ابریشمچی را به خاطر ستایشش از مرضیه زیر ضرب شدیدی برد و به او گفت که "هرم را چپه گرفته" و موضوع ، مرضیه و هنر وی نیست بلکه "هدف ، رهبری مسعود و هر چه تیزتر و برجسته تر نمودن" آن است و مهدی ابریشمچی به جای آن حرفها میبایست نقش رهبری مسعود را در پذیرفتن مرضیه برجسته میکرده تا هم مرضیه خوب بفهمد و هم بقیه در سالن نشست و یا به هنگام پخش بیرونی این نشست برای سایر اعضا، این موضوع خوب جا بیفتد. سپس، مهوش سپهری ، فهیمه اروانی و محمود عطایی نیز مهدی ابریشمچی را در همین رابطه مواخذه کردند تا بالاخره وی چند بار به اشتباه و خطای خود معترف شد.
پس "هدف" ، هنر و هنرمند یا مرضیه نیست ، بلکه هر چه " تیزتر و برجسته تر کردن رهبری مسعود" (رجوی) و کیش شخصیت مالیخولیایی او است که سازمان را به انحطاط کشید. به همین خاطر نیز اگر نگاهی به معدود خواننده هایی که با مجاهدین همکاری داشته اند بیاندازید، خواهید دید که همگی حداقل یک ترانه یا سرود در وصف مسعود یا مریم رجوی خوانده اند یا اینکه در درون تشکیلات، چنین ترانه ای به آنها نسبت داده شده است.
به سفارش مسعود رجوی، مرضیه در سالهای 1375 به بعد در سفرهای خود به اروپا و امریکا برای عضو گیری جوانان برای ارتش آزادیبخش مجاهدین فعالیت کرد و تعدادی از جوانان و به ویژه بچه های مجاهدینی را که پس از انقلاب ایدئولوژیک به خارج عراق و دربدری فرستاده شده بودند را جذب و راهی عراق کرد که اکثرا کماکان محصور تشکیلات رجوی در اشرف هستند.
 همکاری مرضیه با مجاهدین تا زمان جنگ امریکا و اشغال عراق تا 2003 کمابیش ادامه داشت. در این زمان او به فرانسه منتقل شد. اما دیگر خیلی کم از وی خبر میرسید و بچه ها در قرارگاه اشرف شروع به پرس و جو در مورد وی میکردند. حتی  دیگر ترانه های معمول او نیز در سازمان پخش نمیشد و ارگان "فرهنگی " (* ارگان سانسور فرهنگی در سازمان)، در تشکیلات نیز ترانه های او را جمع آوری کرده بود. این شایعه بین بچه ها پا گرفته بود که مرضیه دیگر از سازمان جدا شده است. تا اینکه در یکی از نشستها از قول رجوی گفته شد که "رژیم"، "خانواده" مرضیه را بسیج کرده و به پاریس فرستاده و به جان ما (یعنی سازمان) انداخته است.
 باز سناریوی مالیخولیایی "رژیم" و "خانواده" ، اما اینبار در مورد مرضیه و برای مصرف داخلی مطرح شد تا جماعت محصور در اشرف ببینند که این "رژیم" با این "خانواده های" رژیمی و اطلاعاتی چه ها که نمیکند حتی  با مرضیه در آستانه 80 سالگی ! یک سال بعد باز رجوی دریک نشست صوتی با صدای خودش گفت که "رژیم" دختر مرضیه (هنگامه امینی) و نوه اش را برای پا پیچ ما به پاریس و نزد مرضیه فرستاد تا علیه مریم (رجوی) یک جنگ سیاسی راه اندازی کند. انگار مرضیه نیز مانند سایر مجاهدین در اشرف ، محصور و محکوم فرقه رجوی بوده تا که در فرانسه نیز به دور از خانواده و دختر و نوه اش - که به گواهی همه به آنها بسیار عشق می ورزید ایام پایانی عمر را سپری کند و این اصلا خوشایند "رهبری" فرقه نبود. باز جای خوشوقتی است چرا که اگر مرضیه به جای پاریس در اشرف میبود، بعد حتما میبایست برای اثبات "تعهد و امضایش" به "رهبری" رجوی، ابتدا یک مصاحبه فرمایشی تلویزیونی ماهواره ای بر علیه خانواده "رژیمی" و "اطلاعاتی" خود انجام میداد و سپس در مراسم جنگ صد برابر و "تشکیلاتی ایدئولوژیک" سنگسار کردن خانواده "رژیمی" اش به همراه فرماندهانش شرکت میکرد! روزگار غریبی است نازنین...

سانسور فرهنگی هنری در مجاهدین
* جهت اطلاع خوانندگان عزیز توضیحات زیر را ضروری میدانم :
جو سانسور مطلق در تشکیلات سازمان مجاهدین در همه عرصه های فردی و جمعی وجود دارد. واقعیت این است که چیزی به نام آزادیهای فردی و حق انتخاب و اختیار در تشکیلات مجاهدین وجود ندارد و به شدیدترین شیوه سرکوب میشود.
در زمینه هنری و فرهنگی نیز علیرغم تمامی نمایشها و سخن پراکنیهای تبلیغاتی مریم رجوی که صرفا مصرف خارجی دارند، مشمئزکننده ترین نوع سانسور فرهنگی در تشکیلات مجاهدین حکم فرما است. در سازمان مجاهدین و قرارگاه اشرف، هیچ فردی مجاز به داشتن رادیو، دستگاه ضبط و پخش صوت یا تصویر نیست و این وسائل ممنوع میباشند و مصادره شده اند. در شاخه تشکیلات مجاهدین، یک بخش به نام "فرهنگی" وجود دارد که کارش اعمال سانسور و کنترل و تعیین برنامه های مجاز برای پخش در تشکیلات است. این برنامه ها شامل برنامه های صوتی (ترانه و موزیک، سرودها و شعارهای سازمانی)، تصویری (سیمای آزادی و فیلم سینمایی پنجشنبه شبها، پخش و باز پخش نوارهای نشستهای مسعود و مریم رجوی، ترانه های مصور سازمانی)، تنظیم بولتنهای خبری و برنامه اخبار روزانه برای پرسنل میشود. این ارگان و مسئول تشکیلات در هر مقر مسئولیت چک و کنترل محتوایی نمایشنامه های تهیه شده برای جشنها و مراسم را بر عهده دارد و خیلی راحت محتوا و یا بازیگران را در صورت عدم همخوانی با ضوابط ممیزی، تعویض می نمایند.هر مقر نیز دارای یک ارگان "فرهنگی" است که مسئول کنترل و اجرا سیاستهای مشخص شده توسط شاخه تشکیلات است. در نتیجه در اشرف فقط برنامه "سیمای آزادی" مجاهدین پخش میشود و در صورت "نامناسب" بودن برنامه های همین سیما، ارگان فرهنگی پخش مستقیم آنرا قطع کرده و نوار جایگزین پخش میکند. ممکن است سئوال کنید که چگونه برنامه "سیمای آزادی" ممکن است "نامناسب " باشد؟ جواب تشکیلات این است که سیمای آزادی برای "مردم عادی" پخش میشود و نه برای " یک مجاهد انقلاب کرده مریم " !
ارگان "فرهنگی" در هر مقر تنها مجاز به پخش صوتی و تصویری فیلم ، موزیکها و ترانه های مجاز میباشد که توسط شاخه تشکیلات به مقرها داده میشود. تنها پخش ترانه ها و سرودهای سازمانی یا تولید شده در سازمان مجاز است. بعضا ، برخی ترانه های خواننده های هوادار سازمان و عضو شورا نیز مجوز پخش میگیرند. چرا فقط  "بعضی" از ترانه های خواننده های هوادار سازمان وعضو شورا پخش میشوند؟ چون تشکیلات میگوید محتوای ترانه های آنها "بورژوایی " و یا عاشقانه و "ج" (جنسی جنسیتی) و بنابراین "ضد انقلاب مریم" است. حتا خواننده های هوادار نیز ترانه هایشان بر اساس دوری و نزدیکی و یا استمرار هواداری شان، مورد ممیزی و سانسور قرار میگیرند - همچنانکه در مورد مرضیه در بالا توضیح داده شد و یا الهه، عارف و ...
پخش اشعار و دکلمه های شعرا یا ترانه های سایر خواننده های ایرانی قدیم و جدید (در قید حیات یا درگذشته)، مطلقا ممنوع است. بنابر ایدئولوژی ارتجاعی فرقه رجوی ، سایر خواننده ها و هنرمندان که با سازمان نیستند (حتی اگر مخالف جمهوری اسلامی باشند)، یا "رژیمی" هستند (همه خواننده هایی که در ایران هستند)، یا سلطنت طلب و لوس آنجلسی، یا دارای فرهنگ بورژوایی و "ج" (جنسی جنسیتی). موزیک و ترانه های خارجی (اعم از انگلیسی وعربی) هم که جای خود دارند و ممنوع میباشند.
انحطاط رجوی تا حدی است که به عنوان مشت نمونه خروار و یک نمونه بارز از بسیار، ترانه های استاد مسلم موسیقی ایرانی - محمدرضا شجریان در سازمان ممنوع است و تشکیلات رسما به وی مارک "رژیمی" زده چون شجریان در دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی به همراه تعدادی از هنرمندان و نویسندگان برای خاتمی نامه ای نوشت. 
همین تفکر سکتاریستی و فرقه ای سازمان مجاهدین در مورد فیلم و سینما نیز صادق است. همه میدانیم که با تلاش و نبوغ فیلمسازان و هنرپیشه های ایرانی ، صنعت سینما و کیفیت فیلمهای ایرانی جهش چشمگیری در ایران و جهان داشته است. اما پخش فیلمهای ایرانی ساخته شده در ایران یا خارج ایران کماکان درون تشکیلات سازمان مجاهدین ممنوع است. همین ضدیت هیستریک در مورد کارگردانها و فیلم سازان برجسته و ممتاز ایرانی وجود دارد و رجوی با سفسطه بازی همیشگی صراحتا آنها را "رژیمی" معرفی میکند و استدلال میکند که اهدای جوایز بین المللی فیلم در جشنواره های خارجی به چنین کارگردانها و بازیگران ممتازی، جزئی از سیاست مماشات و دلجوئی غرب از "رژیم" است و این کارگردانها، مهره های "رژیم" برای بزک کردن چهره  آن  هستند. حال اینکه همین کارگردانها و بازیگران ایرانی  اکثر بصورت مستقل در خارج کشور کار میکنند
فیلمهای دست چین شده خارجی نیز به قدری توسط تشکیلات سانسور و به قول بچه های اشرف "قیچی" میشوند که هیچ سر و تهی ندارند.
فضای القا شده درون تشکیلات محصور فرقه همواره این بوده و هست که در جامعه ایران و در بین ایرانیان در سراسر جهان، هیچ هنری اعم از شعر و موسیقی و نقاشی و سینما وجود ندارد الا آنچه درون تشکیلات سرهم بندی و کپی برداری میشود و هر هنرمند و هر هنری غیر از این ، با کثیف ترین واژه های اخلاقی ، سیاسی و اجتماعی مورد هتاکی و دشنام هیستریک قرار میگیرد، که قلم از بیان آن شرم میکند.
آری، در پس ژستها و لفاظیهای مریم رجوی در مورد هنر و هنرمندان، این است جایگاه واقعی هنر و هنرمند از دیدگاه رجوی ها. وسیله ای با تاریخ مصرف مشخص برای پیشبرد خط فرقه و تبلیغ "مالیخولیای" رهبری مسعود و مریم رجوی و به اقتضای مصالح روز فرقه.



 اشغال عراق  و سقوط صدام حسین در سا ل 2003 میلادی توسط  نیروهای آمریکایی ، تغییرات اساسی و بنیادینی را درمعادلات سیاسی  منطقه در پی داشته است  . سازمان مجاهدین  که تا قبل از آن زیر چتر سیاسی و نظامی پدر خوانده خود صدام حسین ، روزگار خوشی را در عراق میگذراند، از این تغییرات بی نصیب نماند و به سبب  مفارقت و شراکت با حکومت ساقط شده عراق ، در معرض طوفان  تغییرات قرار گرفت ؛ بطوریکه شورای حکومتی تازه تأسیس عراق طی مصوبه ای سازمان مجاهدین را تروریست اعلام کرده  و حکم اخراج آنرا صادر نمود . و سپس در دوره دولت موقت  آقای علاوی  منع فعالیت های این سازمان  اعلام گردید . این موضوع  در دوره انتقالی که آقای دکتر ابراهیم جعفری در مسند قدرت بود  نیز کماکان روی میز دولت عراق بود و مکررأ  دنبال می شد. پارلمان عراق نیز در همین ایام ، طی بیانیه ای سازمان مجاهدین را یک سازمان تروریست معرفی نمود ه و بر منع فعالیت  و اخراج آن از عراق تأکید نمود .
در دو  دوره نخست وزیری  آقای مالکی،  به کرات  بر سر  ممنوعیت حضور و فعالیت سازمان مجاهدین در عراق  موضعگیریهای رسمی بعمل آمده  و مصوباتی نیز برای اخراج این سازمان در هیأت دولت به تصویب رسید .  دولت عراق همواره  تاکید داشته  که  تصمیمش برای اخراج سازمان  مجاهدین قانونی بوده و به هیچ وجه ناقض قوانین بین المللی ومفاد بیانیه  جهانی حقوق بشر نمیباشد ؛ عراقیها  از زمان  شورای حکومتی تا  کنون ،  دخالت  سازمان در امور داخلی عراق در طی سالهای بعد از سقوط  ، تروریست  بودن این سارمان و همچنین مخالفت سران آن با اعمال حاکمیت قوانین مدنی عراق در قرارگاه اشرف را دلائل درخواست و اصرار خود بر اخراج  سازمان مجاهدین از خاک عراق بیان داشته اند .
در تمام این سالها  سازمان مجاهدین نه تنها به درخواستهای دولت عراق وقعی  ننهاده ،بلکه همواره سعی در مقابله ورویارویی با دولت عراق  را داشته و در این راستا از هیچ کاری فروگذار نکرده  و همواره کوشیده است تا با دخالت در امور داخلی عراق  از طریق  ارتباط با  بعضی از اقشار مختلف  جامعه  و جذب ، آموزش و بکار گیری آنها  در ایجاد یک فضای غبار آلود ، آشفته و متشنج علیه دولت عراق  و نیز جلب حمایت برخی عناصر معلوم الحال ، امکان ماندگاری خود در عراق را هر چه بیشتر فراهم آورد .
 سماجت سازمان مجاهدین در حفظ اشرف و ماندن در عراق  همواره سئوالات فراوانی را در اذهان ایجاد میکرده که  چرا وبه چه دلیل این همه اصرار بر ماندن در اشرف ؟
مریم رجوی این ادعا را دارد که سازمان مجاهدین به همه اصول و قوانین بین المللی و همچنین به قوانین رسمی  کشور میزبان احترام گذاشته و  به آنهاسرمیسپارد درحالیکه بطور آشکاری طی 8سال گذشته  رهبران این سازمان با ایزوله کردن تشکیلات درونی  و القاء این مطلب  به نیروهای خود که اشرف  کانون  استراتژیک نبرد است  ، با ایجاد جنگ و درگیری با ارتش عراق ،حدود 50 تن از ساکنان اشرف  را به کام مرگ فرستادند  و جان و روح  سایر افراد  را نیز در معرض خطر قرار دادند و همچنان  نیز بر ماندن در عراق اصرار می ورزند  و به قوانین کشور عراق تن نمیدهند  
درحالیکه در بیرون اشرف و در کشورهای اروپایی مریم رجوی   با مسخر گی تمام و با دروغ و فریب همواره ادعا میکند که  خواهان صلح و حقوق دمکراتیک  می باشد و با اعلام یک طرح من درآوردی از خودش بنام راه حل سوم یعنی انتخابات آزاد در ایران  ، دایره فریب و دروغ خود را برای خریداران خارج تکمیل کرد ه است ، حال بنگرید که دراشرف چه میگذرد و علت این همه اصرار برای حفظ اشرف چیست ؟
 اگرخیلی ساده  و از ابتدا بخواهم توضیح بدهم ، باید بگویم که از سال 1986 میلادی دولت صدام به سازمان مجاهدین  اجازه تشکیل پایگاه های نظامی درعراق  جهت تهاجم نظامی به ایران  را داد ، از همان سال تاکنون هدف و ایده اصلی سازمان مجاهدین مبارزه مسلحانه  و جنگ با ایران از طریق مرزهای عراق بوده و هست  .
حال پس از تهاجم نيروهاي نظامي به عراق به رهبري آمريکا در سال 2003 ميلادي، نظاميان آمريکايي ، سازمان را خلع سلاح کردند وظاهرا "  رهبران  آن اعلام  نمودند که دیگر مسلح نیستند و در اقدامی فریبکارانه تا مدتی نیز دستور براین بود که افراد در داخل کمپ لباس نظامی نپوشند وبرنامه های نظامی نداشته  باشند وحتی اسم قرارگاه اشرف به " شهر اشرف " تبدیل شد .
پس از آن بود که مریم رجوی نیز در پیام ها و ملاقاتهایش ظاهرا" دیگر اسمی ازمبارزه مسلحانه و کارهای نظامی نمی آورد و به این ترتیب بود که  موضوع انتخابات درایران را علم کرد .
ولی در درون سازمان هدف اصلی مشخص شده بود ماندن در عراق و اشرف به هر قیمت ممکن وحفظ هویت نظامی وحفظ تشکیلات یعنی جدا نگهداشتن اعضای سازمان از جهان خارج در یک محیط محصور شده .
 سازمان همچنان میخواست نزدیک مرزهای ایران باقی بماند و  در حقیقت رویای احمقانه  بدست آوردن سلاح ها و نظامی شدن مجدد را در سر می پروراند .
همچنین مهمترین اهرمی که میتوانست از ریزش نیروها و خروج آنها از سازمان  جلوگیری کند  یک ظرف تشکیلات  مثل اشرف بود که به مثابه یک حصار و زندان فیزیکی و حتی ایدئولوژیک  برای اعضاء  عمل  میکرد .
 رجوی به خوبی میدانست که با ازدست دادن  اشرف شیرازه حکومت و سازمان اش از هم   میپاشد کافی بود افراد ارتباطی با دنیای خارج داشته باشند و بتوانند کمی از دنیای جدید فهم کنند در آن صورت با دیدن واقعیات  ، دیگر نمیتوانستند این تشکیلات و قوانین فرقه ای آن را بپذیرنند و بسرعت از آن جدا میشدند  ، این اصلی ترین موضوعی بود که رجوی همواره  از آن وحشت داشته و دارد .لذا  او برای حفظ اشرف که در واقع موارد یاد شده فوق را نیز تأمین می نماید ، از هیچ عمل ظالمانه ای نیز کوتاهی نکرد و دروغها ترفندهای بسیاری را تدارک دید ،  او سعی کرد :
1. تا آنجا که ممکن بود با  کارهای دیپلماتیک و با صرف هزینه های میلیونی  درخارج کشور ، تبلیغاتی به راه بیندازد که بودن اشرف در عراق و حضور ارتش به اصطلاح آزادیبخش درآن  امری قانونی است و بایستی اشرف و یکان های نظامی در آن باقی بمانند .
 2 . در داخل اشرف فضایی را ایجاد کند تا مبادا نیروها نسبت به اشرف و بودن در اشرف  شک کنند و به همین خاطر هم  فشار بطور دوره ای  در داخل مناسبات بالا و بالاتر میرفت.
بعنوان نمونه  در سال های 83تا 85 که خانواده ها اجازه داشتند برای دیدار فرزندانشان به اشرف بیایند پس از مدتی از نگرانی اینکه نکند نیروها جذب خانواده هایشان شوند اینکار کم کم تعطیل شد
دسترسی نفرات به هرگونه کانال خبری و اطلاعات بیرونی  درحالیکه ازقبل هم ممنوع بود سختر شده وشرایط بدتر و بدتر شدند .
در سال های قبل  که  حتی به یک میزانی افراد امکانات رفاهی داشتند همه این امکانات تحت عنوان اینکه شما غرق اپورتونیسیم شده اید همه جمع آوری شده و سخت گیری ها بیشتر شدند .
-      در این شرایط حتی به افراد اجازه صحبت های دو و یا چند نفره چه در محیط کار و یا خارج از محیط کار و حتی برای چند دقیقه داده نمیشد و افراد خاطی بشدت مورد مواخذه قرار میگرفتند
-      تمامی تلفنهای داخلی  که یک شبکه بسته و محدود برای تماسهای کاری بود نیز جمع آوری شده و تمام ارتباطات و تردات افراد تحت کنترل قرار گرفت و از آن پس دیگر هیچکس حق تردد آزادنه حتی در سطح اشرف  را نداشت.
-          هیچ کس حق ورزش  و پیاده روی تکی  تفریح تکی و حتی فکر کردن  تکی را نداشت.
-      هیچ روزنامه تلویزیون کانال ماهواره ای تماس با دوستان یا خانواده چه در داخل اشرف و یا خارج از ان برای کسی امکان پذیر نبود
-          تلفن و اینترنت برای افراد ممنوع بوده و اساسا در اشرف هیچکس اجازه داشتن تلفن موبایل ویا حتی ارتباط با همدیگر را نداشتند .
شاید این حرف ها برای نفراتی که در یک جامعه زندگی میکنند براحتی قابل باور نباشد ولی شهر اشرف یعنی یک شهر عجیبی که برای 25 سال ارتباطش با دنیا ی خارج قطع بوده و تنها کانال خبری که آنها از دنیا مطلع می شدند محدود به یک بولتن داخلی 10 صفحه ای بود که اخباری دست چین شده  ان هم فقط از وقایع جنگ و کشتار و بدبختی دنیا تهیه میشد
 افراد در این شهر محصور شده به تنها کاری که  اشتغال داشتند آمادگی برای نبرد و جنگ و مستمر  ودر آماده باش برای اجرای دستورات تشکیلات  بود و بالاتر از آن همواره در هر مناسبتی نیز مورد تحقیر و بازخواست قرار میگرفتند که همین وظایف را نیز خوب انجام نداده اند .
3. سازمان سعی میکرد قدم به قدم ابتدا در مردم عراق و سپس کانال های رسمی و مراجع دولتی نفوذ کرده تا حمایت های زیادی برای ماندن در عراق جذب کند
این موضوع نیز یکی از مهمترین و اصلی ترین کار و مسئولیت نیروهای سازمان شده بود بطوریکه خیلی وقت ها بعنوان شوخی نفرات به همدیگر میگفتند که ایران دیگر فراموش شده و ما الان داریم با کشور عراق میجنگیم
 دو ستاد بعنوان ستاد اجتماعی عراق  و روابط عراق در این رابطه تشکیل شده و صد ها نفر در اشرف کار اصلی روزانه شان تماس با مردم عراق و جذب آنها  برای حمایت از سازمان بود
و در این رابطه میلیونها دلار پول هزینه میشد  در حقیقت با صرف پول  حمایت اقشار مختلف  را می خریدند . کاش رجوی کمی به این موضوع فکر میکرد  که چگونه به حضیض  ذلت افتاده  و  کارش به جایی رسیده که   دنبال حمایت مردم  عراق با  پول و دلار است !!
   4 . البته کار به همین جا نیز ختم نشد و پس از مدتی کار اصلی و خط کار سازمان این شده بود که هر طور شده بایستی دولت عراق را سرنگون کرد و دولتی سرکار بیاید که ازما حمایت کند!! وبرای اینکار فعالیت ها ی بسیاری انجام شد.
آزادی و دمکراسی را بنگرید،  من نمیدانم واقعا هیچوقت رجوی  به این بی عقلی اش اذعان داشته،  آخر این بلندپروازی احمقانه تا به کجا ؟  تا دخالت رسمی در امور  داخلی یک کشور؟
بدنبال توافق  نیروهای آمریکایی با دولت عراق در سال 2009 میلادی ، مبنی بر خروج آنها از عراق  طی یک دوره زمانی دو یا سه ساله ، خروج نیروهای آمریکایی مستقر در اشرف نیز قطعی گردید  و بدینوسیله  طی  مراسمی حفاظت اشرف به نیروهایی عراقی تحویل داده شد .  پس از  گدشت مدتی  ، دولت عراق طبق قوانین خودش میخواست یک  ایستگاه پلیس در درون اشرف و در خیابان 100 ایجاد کند  بناگهان مشاجرات و دعواها شروع شد .
اینجا لازم میدانم  کمی توضیح بدهم تا آنزمان یعنی از سال 2003 تا 2009 یعنی به مدت 6 سال قبل از ترک نیروهای آمریکایی ، تمام یکان های  حفاظتی نظامی آمریکایی در درون کمپ مستقر بوده و  در تمام خیابان های اشرف تردد داشته و  در این سالها هر جا که میل داشتند میرفتندو از هر خیابانی گذر میکردند حال پس از رفتن آنها سازمان برای زدن یک ایستگاه و بودن یک ماشین عراقی در  یکی از خیابان های اشرف  این اجازه را  به آنها نداده و بنای درگیری را گذاشت .
اضافه کنم واقعا" شاید کسی که بیرون  اشرف باشد نتواند قضاوت کند و موضوع را نداند ولی تنها دلیل و وحشت تشکیلات از بودن یک ایستگاه پلیس در درون اشرف  فقط و فقط این بود که میترسید که نیروهایش دسترسی  به یک مرجع بیرونی پیدا کنند و می خواست که همواره این نیروهای نگون بخت ایزوله بوده و به هیچ موقعیت قانونی و قضایی و مرجع بیرونی دسترسی نداشته باشند و اینقدر بر سر این موضوع   لجبازی  و دیوانگی کرد تا اینکه نیروهای عراقی را وادار به حمله به اشرف نمود که در آن درگیری 11 نفر را  هم به کشتن داد .
البته نه تنها این موضوع باعث  تغییر روش و برخورد  رجوی نشد بلکه با لجبازی بیشتر و تئوری های مسخره ای همچنان در دو سه سال گذشته بطور احمقانه ای سعی میکرد  با صحبت ها و جلسات خسته کننده طولانی و دیوانه وار  و پیام های مستمر ،تکراری  وآزاردهنده  یک طوری به همه این موضوع را حقنه کند که هرطوری شده  و به هر قیمتی شده  ، حتی به قیمت کشته شدن  هزار نفر هم شده باید  دولت عراق را بایستی تابع خود کنیم که در عراق بمانیم و مجددا سلاح های خود  را پس بگیریم . او با وقاحت تمام نیز مستمر پیام میداد که  دیگر دولت عراق به ما حمله نمیکند  و ما دولت عراق را عوض میکنیم .
رجوی آنقدر به دور از واقعیات و غرق در  خودپرستی و  افکارفرقه ای اش هست  که  تحمل حتی یک نظر مخالف را نیز نداشت . ایده اش این بود که ما بالاخره  با  فعالیت ها و کارهای خو دمان دولت عراق را به زانو درمی آوریم ودولتی را که حامی  ما باشد سرکار خواهیم آورد و مثل گذشته درعراق باقی مانده و امتیازات لازم از قبیل  گرفتن سلاح پناهندگی  - امکانات مالی و...  برخوردار خواهیم شد  وبا این افکار البته که میخواست یک طوری  نفرات را نیز سرگرم کرده و به آنها روحیه بدهد...
رجوی بدون داشتن یک تحلیل واقعی از شرایط  و بدون درک درست از وضعیت  کنونی جهان ، همچنان در خواب و خیال نظامی شدن و فعالیت نظامی و مبارزه مسلحانه  بوده و به همین دلیل نیز روزها و ماه ها و حتی سال ها در این دوران ، وقت  انرژی و سلامتی کادرهای سازمان را صرف مبارزه در عراق و برعلیه دولت عراق نمود وبراحتی نیز میگفت اگر 1000نفر هم برای حفظ اشرف کشته شوند ارزش آنرا دارد.
 و... تا اینکه مجددأ در 19 فروردین 90  تعدادی بیگناه دیگر را با همین توهماتش  به کشتن داد .
و اما واقعیت چیست ؟ همانطور که گفتم اشرف ظرفی است برای اینکه 3300نیروی نگون بخت را بتوان ایزوله و جدا از واقعیات جهان نگاه داشت و هروقت هم لازم شد آنها را به قربانگاه فرستاد اشرف جایی است که میتوان با بازی کردن با جان انسان های آن به دنیا فخر فروخت که  این من هستم که 3300 فدایی دارم ، اشرف جایی است که میتوان در آن عرض اندام کرد و به دنیا گفت آری من هستم و میتوانم برای افکار فرقه ای ام طرفدارانی از جان گذشته داشته باشم و هروقت هم لازم باشد تمام نفرات آن با دستور من یا خودسوزی کرده و خودرا به آتش میکشند ویا اعتصاب غذای تر و خشک کرده و یا خودشان را جلوی هاموی  و گلوله می اندازند . آری بنگرید اشرف جایی است که هر وقت من اراده کنم و هر وقت من دستور بدهم همه آن 3300 نفر را قربانی میکنم.
 ای شرم برتو و لایق تو همین که افتخارت این باشد که درمقابلت فقط افراد سرخم کرده و غلام حلقه به گوشت باشند و الگویی چون نیروهای انتحاری القاعده باشند
براستی رهبری که جان افرادش را اینگونه بذل و بخشش میکند ، رهبری که تحمل یک استدلال و یک انتقاد برعلیه خودش را ندارد ، رهبری که اینقدر شیفته خودش است که علنا"  به اعضایش میگوید فاصله  فهم و درک شما با من آنقدر است که  شما همیشه کمتر از 5/2 درصد فهم من میفهمید.  اینچنین آدمی را  چه باید نامید ؟  جز یک  دیکتاتور بیمار روانی  . شما قضاوت کنید.