آقای رجوی یک زندانبان نمیتواند منادی آزادی باشد
صفحه مریم سنجابی در فیس بوک
پست های پرطرفدار
-
من و تو و دوستانمون و همه انسان ها در این قطار شتابان با هم مسیر زندگی را طی میکنیم روزهای بهاری می اید و از پس آن تابستان گرم و پاییزهای...
-
می خواهم بگویم فرصت های زندگی و انتخاب های حساس خودتون رو براحتی از دست ندهید و براحتی اسیر رویاهای سراب گونه از هر نوعی که فکرش را میک...
-
این طرح ها رو یکی از دوستان برای من در فیس بوک ارسال کردند . حتما نظرتون رو در موردش بگید . در بخش قبلی به زمینه سازی برای عملیات فروغ ...
-
و اگر ذره ای شرافت برایت باقی مانده است... این نوشته ها را برای جهانیان و انتشار گسترده نمی خواهم، می دانم که بدستت خواهد رسید و خواهی...
-
فردی مذهبی با عقایدی که سخت علاقه به حس نوعدوستی داشتم حتی تحمل دیدن اشک یک بچه هم را نداشتم هر وقت بازار می رفتم یادمه با اینکه خودم هم ...
آرشیو
درباره من
- Unknown
برچسبها
- خاطرات مریم سنجابی (5)
- فرقه رجوی (5)
- مریم سنجابی (5)
- سازمان مجاهدین خلق (3)
- فروغ جاویدان (3)
- عراق (2)
- مریم (2)
- اشرف (1)
- انقلاب ایدئولوژیک (1)
- ترکیه (1)
- جنگ (1)
- جوانی (1)
- خاطرات (1)
- رها شده (1)
- سازمان مجاهدین (1)
- مرصاد (1)
وبلاگ شخصی مریم سنجابی. با پشتیبانی Blogger.
۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه
درخبرها آمده است که مریم رجوی آمادگی خود را برای سفر به بغداد و گفتگو با دولت عراق با حضور نماینده ویژه دبیرکل، مشاور ویژه وزیر خارجه آمریکا درباره اشرف، نماینده ویژه خانم اشتون در امور اشرف، نایب رئیس پارلمان اروپا، رئیس هیأت رابطه با عراق و همچنین وکیلان اشرف ... اعلام کرده بود
اگر کسانی از ماهیت و نیات درونی سران فرقه ، خصوصا مسعود و مریم رجوی اطلاعی نداشته باشند شاید در ظاهر این خبر فکر کنند که ایشان در پی عملی انسانی و حقوق بشری است ولی متاسفانه حتی از ظاهر خبر نیز میتوان تا حدود زیادی به ماهیت و نیت درونی همین خانم پی برد.
سفر به بغداد ... اولا برای گفتگو با دولت عراق ... باید گفت بعد از دهسال فرار از عراق و رفتن به خارجه و سیر سیاحت و درحالیکه عزیزانت!! زیر بمباران نیروهای ائتلاف بودند و پس از به کشتن دادن حدود 50 تن تحت عنوان اینکه در اشرف بایستید و مقاومت بکنید، و جنگ علنی با دولت عراق چه در سرداری، جز اینکه بازهم می خواهی از این فرصت پیش آمده نهایت سواستفاده برای مطرح شدن وقانونی کردن خودت کنی ... و اینکه حتما این هم یادت رفته سرتاپای تو غیرقانونی است و روزی بایستی به تک تک جوانان این میهن حساب پس بدهی.
دوما اینکه یک تریلی اسامی قطار کردن که بایستی همراه وی در این سفر باشندو مد ظله "ناکام ریاست جمهوری" را در این سفر همراهی نمایند... اینها هم نیز جز عقده ناکامی در ریاست و جاه مقام نیست ...
وراستی اگر مریم و مسعود رجوی دلشان برای ساکنان بیگناه وقربانی کمپ اشرف می سوخت بی ریا تر و ساده تر از این حرف ها میتوانستند کمک کنند.
همان طور که هفت سال تمام نوکری و حلقه بگوشی نیروهای امریکایی را در اشرف انجام دادند می توانستند با نیروهای عراقی نیز همکاری کرده و کوتاه بیایند و اینقدر نفرات بیگناه را به کشتن ندهند.
همانطور که هفت سال تمام به هر ساز آمریکایی ها رقصیدند میتوانستند با دولت عراق نیز تشریک مساعی کرده و به قوانین کشور "صاحبخانه" تن در دهند.
همانطور که در سال 82 درپای میز مذاکره با آمریکایی ها رفتند، میتوانستند خیلی زودتر از این و قبل از به کشتن دادن و اسیر بودن این همه نفر در کمپ ..قرارداد تفاهم با نیروهای عراقی نیز امضا کنند.
حال خانم رجوی به سرش زده که به عراق برگردد ... کاش میگفت میخواهم سری هم به اشرف بزنم و حداقل عکسی هم با خواهران نازنینم با صورت های خونین و خاک آلود و آفتاب سوخته آنها بگیرم...
شاید هم خجالت کشیده که با آن لباس های اشرافی اش در کنار ساکنان خاک آلود عکسی بگیرد ...
و شاید هم از خارجه نشینی و پاریس و کناررود خانه اورسوراواز خسته شده و خواسته کمی در گرمای سوزان وسرمای بیابان در کنار خواهران و برادرانش در اشرف باشد... نمیدانم از خودش بپرسید
اما از نظر من خوب بود و ای کاش به ایشان اجازه داده می شد که حتما" سری به عراق میزد تا محصول کارهایش را می دید
اخر این دهسال اخیر برای بقای اشرف!!!ایشان بسیار زحمت کشیده بودند
ساکنان اشرف را در بند و حصار کشیدن و حتی اجازه دسترسی به یک تلفن و تماس چه با خانواده و چه با دنیای بیرون ندادن و برای سالیان انسان ها را در یک حصار فکری نگه داشتن که حتی اجازه دسترسی به یک کانال خبری نداشته باشند و جز حرف های رجوی و فرقه را نشنیدن و شب و تاصبح مشغول دعاو مجیز گویی رهبری بودن .... در درونی کمپی جدا از دنیای بیرون ، و سپس ایشان زحمت می کشید و هر هفته یکبار از الف تا ی و هفته بعد از ی تا الف یک سری محورهای عجیب و غریب تحت عنوان بحث جدید به خورد این ساکنان بدبخت میدادند و آنها را بازخواست میکرد چرا اینقدر من و مسعود را کم دوست دارید و شما همه تنبل و بیکاره و عجوزه و بی ناموس و نرینه وحشی و مادینه .... هستید و...
خودش هم در پاریس سخت مشغول کارهایش بودو فرصت زیادی هم نداشت ، کارهایی از جمله دستور لباس های جدیدش و مهمانی های متنوع ویادگیری زبان های مختلف و.. کار بسیار سختی! که هر کسی از پس ان برنمی آید ....
و حال پس از دهسال خسته شده اند و خواسته اند سری به اشرف بزنند ای کاش می امد و جگرگوشه های !!! "تنبل و بیکاره و ... "را میدید و کمی در کنار آنان می ماند.
و البته این شجاعت را دارد و الا که دهسال پیش بی خبر بسوی پاریس نمی شتافت
۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه
و اگر ذره ای شرافت برایت باقی مانده است...
این نوشته ها را برای جهانیان و انتشار گسترده نمی خواهم، می دانم که بدستت خواهد رسید و خواهی خواند همین کافی است...
مریم رجوی، آیا من «مأمور اعزامی» شده ام؟
و آیا آن آقایانی که نام بردی «مأمور و یا مزدور» اند؟
آیا می دانی و یادت هست که «فائزه اکبریان» 29 ساله مدت ها و مدت ها اشک می ریخت و زار می زد و آنقدر فهیمه اروانی او را در تنگنا گذاشت که دخترک معصوم از دست تو و تشکیلات تو و انقلاب تو خودکشی و خودش را راحت کرد؟
آیا می دانی و به یاد داری مهوش سپهری آنقدر بر سر «نسرین احمدی» بیچاره فریاد زد و او را داغان کرد که او نیز خودش را کشت؟
آیا بیاد داری که «خدّام گل محمدی» بیچاره که بیمار و مجروح شدید بود آنقدر روزها و شب ها التماس می کرد که: «من نمی خواهم دیگر در این سازمان بمانم بیمار هستم و بگذارید بروم»... و مستمر به دستور تو برای وی در سالن غذاخوری مقر قرارگاه هفتم نشست های مستمر گذاشته و شب تا صبح برسرش داد می زدند که: «تو مزدوری!!!!!!!!!!! و...»، تا اینکه خودش را در هنگام تنظیف سلاح با بنزین به آتش کشید و به زندگی غمناکش پایان داد و بعد هم مشخص نشد او را کجا دفن کردید؟
آیا بیاد داری که چگونه و بدون اینکه به ما از قبل اطلاع بدهی زنان بیچاره را در مقابل عمل انجام شده قرار داده و به ناگهان ابلاغ می کردید: «شما شورای رهبری هستید»، و مهوش سپهری نشست می گذاشت و می گفت: «دیگر نمی توانید از سازمان بیرون بروید و هرکس بگوید من نیستم، سرش را کنار باغچه می گذاریم و می بریم» و به ما برای خودکشی قرص سیانور می دادید؟ و... بقیه اش شرمت باد!
آیا به یاد داری در حالیکه ما در اشرف دو دست لباس درست و حسابی هم نداشتیم و ماهانه فقط 7000 هزار دینار عراقی (معادل 35 دلار) برای کل وسایل و پوشاک و مواد بهداشتی و کفش و... به ما پرداخت می کردی، خودت در چه رفاهی غرق بودی و شاید شمارش لباس ها و کفشهایت از هزار بالا می زد؟ (و مبادا که هرگز یک دست لباست را دوبار بپوشی؟)
آیا به یاد داری سه سال تمام در «مقر پارسیان» برای تو و مسعود!!!! قصری رویایی ساختیم با استخرهای بزرگ و سرپوشیده و باغهایی پر درخت و پاسیوهایی زیبا و شیک و وسایلی که همه مارک سلطنتی داشت و ساختمان هایی رویایی...؟
آیا همان زمان به یادت هست که نزدیک همان قصر رویایی تو (در قرارگاه باقرزاده) هزاران تن از نیروهای بدبخت تو برای ماه ها در خاک و خل و در سوله هایی که کف آن با خاک بیابان مفروش بود زندگی می کردند و شب ها بر روی موکت های زبر و در کیسه خواب های نظامی استراحت می نمودند و برای هر صدها نفر آنها تنها چهار الی پنج توالت و حمام صحرایی وجود داشت و تو در تختخواب پر قوی و ناز بالش می آرمیدی؟
آیا یادت هست در حالیکه زنان و مردان از صبح تا نیمه های شب در اشرف جان می کندند و کار می کردند، تو هر هفته پیام می دادی که: «شما کار نمی کنید... شما مفت خور هستید... شما انقلاب نکرده اید... شما دوجایه خور هستید... شما عجوزه و بی ناموس و طلبکار و باج گیر... هستید»، و همان زمان خود تو رنگ آفتاب و مهتاب را نمی دیدی؟
راستی خانه های ویلایی بغداد چی شد؟
آیا یادت هست چگونه «مهری موسوی» و «مینو فتحعلی» مظلوم را به محاکمه و بازار شام کشیدید و رجوی چگونه خودش مهری را در زیر پاهایش لگد مال نمود!!!... و تازه تو به نجاتش رفتی؟
آیا اشک های مظلومیت ما یادت است...؟
آیا فخر فروشی هایت یادت است...؟
باز هم می خواهی به یادت بیاورم آنچه را از یاد برده ای؟
آیا یادت هست در نشست های درونی به ما می گفتید این برادران بایستی اینقدر از صبح تا شب کار کنند که شب مثل جنازه بیهوش شوند تا به "دوران" (مسائل عاطفی و خانوادگی و عاشقانه و جنسی) فکر نکنند؟
به یادت هست برای همان برادران برنامه ریزی می کردید که از چهار و نیم صبح تا 11 شب یک نفس کار کنند، ولی تو و مسعود و فرماندهان عالیرتبه فقط به آنان فحش می دادید و با هزار بیماری حتی اجازه استراحت به آنها نمی دادید و به دستور شما آنها را در حالیکه حتا در تب می سوختند با سیلی از بستر بلند می کردند که نمونه های آن کم نیست و به صراحت می گفتید اگر به خاطر مریضی توی نشست عملیات جاری بمیرید هیچ باکی نیست و باز هم باید به نشست بیایید در نشست بمیرید؟
آیا اینک مسعود خدابنده و عباس صادقی و علی قشقاوی و حامد صرافپور و محمد حسین سبحانی و... مأمور و مزدور شده اند و تو انقلابی؟ شرمت باد!
تو هرگز به یاد نداری و شاید ندانی که «پرویز احمدی» و «قربانعلی ترابی» در حالیکه شدیداً توسط «نریمان و مختار و نادر و...» کتک خورده و زیر مشت و لگد رفته بودند...، در دستان عباس صادقی و علی قشقاوی جان باختند!؟
تو حتماً فراموش کرده ای که چه بلایی بر سر محمد حسین سبحانی آوردی و 9 سال او را در اشرف و ابوغریب زندانی کردی و سخت ترین فشار ها را بر وی وارد آوردی و نمی گذاشتی از سازمان بیرون برود!؟
تو حتما فراموش کرده ای که علی قشقاوی را بدون هیچ گناهی 4 سال به زندان های ابوغریب فرستادی؟!
و حتما بلاهایی که بر سر یکی از فرماندهان ات "حامد" آورده ای را هم فراموش کردی؟!
و باز هم حتما تو و فرماندهان ات نبودید که 9 سال تمام به عباس صادقی به دروغ گفتید همسرت کشته شده و به خانواده اش نیز گفته بودید عباس کشته شده و ماهها او را به زندان و زیر شکنجه فرستادی؟!
ولی حتما خبر داری چگونه روزها و روزها «فاطمه خردمند» و «مرا» در زیر ضربات مشت و لگد و ضربه های پوتین گرفتید تا جاییکه از سر و صورتم خون جاری می شد؟!...
آیا باز هم می خواهی این «مأموران و مزدوران!» خاطرات درخشان تو را زنده کنند؟
شرم، شرم... و باز هم شرم بر تو باد! اگر ذره ای وجدان و اگر ذره ای احساس در تو باقی مانده باشد.
و این تنها فقط برگی از دفتر خاطرات توست!!!...
مریم سنجابی 24 نوامبر 2011
این نوشته ها را برای جهانیان و انتشار گسترده نمی خواهم، می دانم که بدستت خواهد رسید و خواهی خواند همین کافی است...
مریم رجوی، آیا من «مأمور اعزامی» شده ام؟
و آیا آن آقایانی که نام بردی «مأمور و یا مزدور» اند؟
آیا می دانی و یادت هست که «فائزه اکبریان» 29 ساله مدت ها و مدت ها اشک می ریخت و زار می زد و آنقدر فهیمه اروانی او را در تنگنا گذاشت که دخترک معصوم از دست تو و تشکیلات تو و انقلاب تو خودکشی و خودش را راحت کرد؟
آیا می دانی و به یاد داری مهوش سپهری آنقدر بر سر «نسرین احمدی» بیچاره فریاد زد و او را داغان کرد که او نیز خودش را کشت؟
آیا بیاد داری که «خدّام گل محمدی» بیچاره که بیمار و مجروح شدید بود آنقدر روزها و شب ها التماس می کرد که: «من نمی خواهم دیگر در این سازمان بمانم بیمار هستم و بگذارید بروم»... و مستمر به دستور تو برای وی در سالن غذاخوری مقر قرارگاه هفتم نشست های مستمر گذاشته و شب تا صبح برسرش داد می زدند که: «تو مزدوری!!!!!!!!!!! و...»، تا اینکه خودش را در هنگام تنظیف سلاح با بنزین به آتش کشید و به زندگی غمناکش پایان داد و بعد هم مشخص نشد او را کجا دفن کردید؟
آیا بیاد داری که چگونه و بدون اینکه به ما از قبل اطلاع بدهی زنان بیچاره را در مقابل عمل انجام شده قرار داده و به ناگهان ابلاغ می کردید: «شما شورای رهبری هستید»، و مهوش سپهری نشست می گذاشت و می گفت: «دیگر نمی توانید از سازمان بیرون بروید و هرکس بگوید من نیستم، سرش را کنار باغچه می گذاریم و می بریم» و به ما برای خودکشی قرص سیانور می دادید؟ و... بقیه اش شرمت باد!
آیا به یاد داری در حالیکه ما در اشرف دو دست لباس درست و حسابی هم نداشتیم و ماهانه فقط 7000 هزار دینار عراقی (معادل 35 دلار) برای کل وسایل و پوشاک و مواد بهداشتی و کفش و... به ما پرداخت می کردی، خودت در چه رفاهی غرق بودی و شاید شمارش لباس ها و کفشهایت از هزار بالا می زد؟ (و مبادا که هرگز یک دست لباست را دوبار بپوشی؟)
آیا به یاد داری سه سال تمام در «مقر پارسیان» برای تو و مسعود!!!! قصری رویایی ساختیم با استخرهای بزرگ و سرپوشیده و باغهایی پر درخت و پاسیوهایی زیبا و شیک و وسایلی که همه مارک سلطنتی داشت و ساختمان هایی رویایی...؟
آیا همان زمان به یادت هست که نزدیک همان قصر رویایی تو (در قرارگاه باقرزاده) هزاران تن از نیروهای بدبخت تو برای ماه ها در خاک و خل و در سوله هایی که کف آن با خاک بیابان مفروش بود زندگی می کردند و شب ها بر روی موکت های زبر و در کیسه خواب های نظامی استراحت می نمودند و برای هر صدها نفر آنها تنها چهار الی پنج توالت و حمام صحرایی وجود داشت و تو در تختخواب پر قوی و ناز بالش می آرمیدی؟
آیا یادت هست در حالیکه زنان و مردان از صبح تا نیمه های شب در اشرف جان می کندند و کار می کردند، تو هر هفته پیام می دادی که: «شما کار نمی کنید... شما مفت خور هستید... شما انقلاب نکرده اید... شما دوجایه خور هستید... شما عجوزه و بی ناموس و طلبکار و باج گیر... هستید»، و همان زمان خود تو رنگ آفتاب و مهتاب را نمی دیدی؟
راستی خانه های ویلایی بغداد چی شد؟
آیا یادت هست چگونه «مهری موسوی» و «مینو فتحعلی» مظلوم را به محاکمه و بازار شام کشیدید و رجوی چگونه خودش مهری را در زیر پاهایش لگد مال نمود!!!... و تازه تو به نجاتش رفتی؟
آیا اشک های مظلومیت ما یادت است...؟
آیا فخر فروشی هایت یادت است...؟
باز هم می خواهی به یادت بیاورم آنچه را از یاد برده ای؟
آیا یادت هست در نشست های درونی به ما می گفتید این برادران بایستی اینقدر از صبح تا شب کار کنند که شب مثل جنازه بیهوش شوند تا به "دوران" (مسائل عاطفی و خانوادگی و عاشقانه و جنسی) فکر نکنند؟
به یادت هست برای همان برادران برنامه ریزی می کردید که از چهار و نیم صبح تا 11 شب یک نفس کار کنند، ولی تو و مسعود و فرماندهان عالیرتبه فقط به آنان فحش می دادید و با هزار بیماری حتی اجازه استراحت به آنها نمی دادید و به دستور شما آنها را در حالیکه حتا در تب می سوختند با سیلی از بستر بلند می کردند که نمونه های آن کم نیست و به صراحت می گفتید اگر به خاطر مریضی توی نشست عملیات جاری بمیرید هیچ باکی نیست و باز هم باید به نشست بیایید در نشست بمیرید؟
آیا اینک مسعود خدابنده و عباس صادقی و علی قشقاوی و حامد صرافپور و محمد حسین سبحانی و... مأمور و مزدور شده اند و تو انقلابی؟ شرمت باد!
تو هرگز به یاد نداری و شاید ندانی که «پرویز احمدی» و «قربانعلی ترابی» در حالیکه شدیداً توسط «نریمان و مختار و نادر و...» کتک خورده و زیر مشت و لگد رفته بودند...، در دستان عباس صادقی و علی قشقاوی جان باختند!؟
تو حتماً فراموش کرده ای که چه بلایی بر سر محمد حسین سبحانی آوردی و 9 سال او را در اشرف و ابوغریب زندانی کردی و سخت ترین فشار ها را بر وی وارد آوردی و نمی گذاشتی از سازمان بیرون برود!؟
تو حتما فراموش کرده ای که علی قشقاوی را بدون هیچ گناهی 4 سال به زندان های ابوغریب فرستادی؟!
و حتما بلاهایی که بر سر یکی از فرماندهان ات "حامد" آورده ای را هم فراموش کردی؟!
و باز هم حتما تو و فرماندهان ات نبودید که 9 سال تمام به عباس صادقی به دروغ گفتید همسرت کشته شده و به خانواده اش نیز گفته بودید عباس کشته شده و ماهها او را به زندان و زیر شکنجه فرستادی؟!
ولی حتما خبر داری چگونه روزها و روزها «فاطمه خردمند» و «مرا» در زیر ضربات مشت و لگد و ضربه های پوتین گرفتید تا جاییکه از سر و صورتم خون جاری می شد؟!...
آیا باز هم می خواهی این «مأموران و مزدوران!» خاطرات درخشان تو را زنده کنند؟
شرم، شرم... و باز هم شرم بر تو باد! اگر ذره ای وجدان و اگر ذره ای احساس در تو باقی مانده باشد.
و این تنها فقط برگی از دفتر خاطرات توست!!!...
مریم سنجابی 24 نوامبر 2011
ابوالفضل فریدونی
9/12/2011
این روزها خبرهایی از اشرف به گوش میرسد که حکایت از سماجت و خیره سری رجوی در به کشتن دادن ساکنان اشرف دارد . رجوی در نشستهای جمعی اخیر اعلام کرده است که به هیچ وجه خواهان خروج ازاشرف نمی باشد ، او در خطاب به ساکنان اشرف گفته است : حتی اگرشده همه شما هم کشته شوید نباید اشرف را ترک کنیم . او همچنین دستور داده تا همه نفرات آموزشهای لازم برای درگیری و خلع سلاح کردن نیروی مقابل را ببینند و از فرماندهان اشرف خواسته است تا خاکریزها و استحکامات اطراف قرارگاهها را به لحاظ کمی و کیفی تقویت کنند و نیز تا میتوانند سلاحها و تجهیزات لازم را برای درگیر شدن با ارتش عراق بسازند . به همین دلیل الان اشرف در حال تبدیل شدن به یک دژ و قلعه تماما جنگی می باشد که با انواع خاکریزها و موانع احاطه شده است ، سلاحهای عجیب و غریب قرون وسطایی و سنگ اندازها ی بزرگ و کوچک ، منجنیقها و فلاخنها و تیرکمانها در حجم زیاد ساخته می شوند . در یک کلام ، رجوی قلعه اشرف را برای جنگ با دولت عراق آماده کرده است .
سئوال این است که چرا ؟ چرا رجوی میخواهد حتی به قیمت کشته شدن همه ساکنان اشرف ، اشرف را حفط کند ؟ چرا رجوی می خواهد با نیروهای عراقی درگیر شود ؟ چرا رجوی تن به مداخله نهادهای حقوق بشری برای حل مسئله اشرف نمی دهد ؟ چرا نمی گذارد صلیب و کمیساریا ریل مصاحبه با تک تک نفرات اشرف را بروند ؟ چرا همه راههای خروج را به روی ساکنان اشرف بسته است و به آنها اجازه نمی دهد آزادانه تصمیم بگیرند ؟ و ...
در پاسخ به این چرائیها می توان به سه دلیل اصلی این همه پافشاری رجوی برای ماندن در اشرف اشاره کرد :
1- او برای حفظ جان خود دست و پا می زند ، زندگی او با مرگ دیگران ادامه می یابد ، او خونخوار است ، یعنی از خون نیروهای خود ارتزاق می کند . رجوی از بدو تأسیس سازمان مجاهدین ، طعم سوء استفاده از خون دیگران را چشیده است ، او با خیانت به بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان ، خود را از اعدام نجات داد و از آن پس نیز به برکت خونهایی که بیهوده و بی هدف ریخت ، توانست تا به امروز زنده بماند . امروز هم به احتمال بسیار قوی او در اشرف گیر افتاده و درمخفیگاههای زیر زمینی اشرف که قبلا ساخته شده بودند مخفی شده است ، او می خواهد با سپر قرار دادن تن و بدن نیروهای بیچاره اش جان بی مقدار خودش را نجات بدهد ، به همین خاطرهم اعلام کرده به هر قیمتی که شده باید از اشرف دفاع کنند . او دو درگیری قبل را نیز به این دلیل ایجاد کرده بود که با قیل و قال و جنجال تبلیغاتی سر جنازه های کشته شدگان ، فریاد وا مظلوما و وا اشرفا سر دهد و با دجالیت و مظلوم نمایی مجامع بین المللی را بفریبد . او در آخرین نشستش گقته است که اگر این دفعه تعداد بیشتری کشته بدهیم توجه سازمان ملل را جلب می کنیم و کلاه آبیها را برای حفاظت خودمان به اشرف می کشانیم !
2- اگر دربهای اشرف باز شود و افراد پایشان به دنیای آزاد برسد اسرار سر به مهر فراوانی را برملا خواهند کرد ، جنایتهایی را که رجوی وفرماندهان فرقه اش انجام دادند فاش خواهند نمود ، همان اسرار و جنایتهایی که فقط گوشه ای از آنها توسط کسانی که توانستند از آن قلعه خوفناک بگریزند ، افشاء گردیدند . آری رجوی بیم آن دارد که پرده از جنایتهایش برداشته شود ، خیانت ، تجاوز ، شکنجه ، قتل ، خود فروشی سیاسی، وطن فروشی ، کاسه لیسی امپریالیزم دیروز و کعبه آمال امروز و...
3- او خوب می داند که پس از اشرف نوبت اورسورواز است ، وقتی قلعه اشرف فرو بریزد ماهیت فرقه رجوی بیرون خواهد زد و آنوقت است که تحمل قلعه اور حتی برای دولتهای اروپایی حامی فرقه و نیز برای خارجه نشینان فریب خورده اش سخت و یا غیر ممکن خواهد شد . آری نابودی قلعه شیطان درعراق ، نابودی لانه جغد در فرانسه را بدنبال خواهد داشت و این یعنی پایان کار فرقه رجوی .
آنچه مهم است این است که یک فاجعه انسانی در اشرف درحال شکل گیری است ، فاجعه ای که رجوی طالب و طراح آن می باشد ، او تلاش میکند با تحریک نیروهای عراقی آتش آنرا برافروزد . توجه همه دوستان و همه کسانی که نگران جان ساکنان اشرف هستند را به این واقعیت مهم جلب می کنم که رجوی دستور جنگ و درگیری را صادر نموده است ، او به هیچ وجه خواهان حل مسئله اشرف از طریق مسالمت آمیز نمی باشد . پس باید اطلاع رسانی کرد و به هرطریق ممکن مانع بروز جنگ ودرگیری شد ، باید جان آنانی که با رجوی نیستند اما به زور و با ارعاب و دغل و دروغ در اشرف نگه داشته شدند را نجات داد.
9/12/2011
این روزها خبرهایی از اشرف به گوش میرسد که حکایت از سماجت و خیره سری رجوی در به کشتن دادن ساکنان اشرف دارد . رجوی در نشستهای جمعی اخیر اعلام کرده است که به هیچ وجه خواهان خروج ازاشرف نمی باشد ، او در خطاب به ساکنان اشرف گفته است : حتی اگرشده همه شما هم کشته شوید نباید اشرف را ترک کنیم . او همچنین دستور داده تا همه نفرات آموزشهای لازم برای درگیری و خلع سلاح کردن نیروی مقابل را ببینند و از فرماندهان اشرف خواسته است تا خاکریزها و استحکامات اطراف قرارگاهها را به لحاظ کمی و کیفی تقویت کنند و نیز تا میتوانند سلاحها و تجهیزات لازم را برای درگیر شدن با ارتش عراق بسازند . به همین دلیل الان اشرف در حال تبدیل شدن به یک دژ و قلعه تماما جنگی می باشد که با انواع خاکریزها و موانع احاطه شده است ، سلاحهای عجیب و غریب قرون وسطایی و سنگ اندازها ی بزرگ و کوچک ، منجنیقها و فلاخنها و تیرکمانها در حجم زیاد ساخته می شوند . در یک کلام ، رجوی قلعه اشرف را برای جنگ با دولت عراق آماده کرده است .
سئوال این است که چرا ؟ چرا رجوی میخواهد حتی به قیمت کشته شدن همه ساکنان اشرف ، اشرف را حفط کند ؟ چرا رجوی می خواهد با نیروهای عراقی درگیر شود ؟ چرا رجوی تن به مداخله نهادهای حقوق بشری برای حل مسئله اشرف نمی دهد ؟ چرا نمی گذارد صلیب و کمیساریا ریل مصاحبه با تک تک نفرات اشرف را بروند ؟ چرا همه راههای خروج را به روی ساکنان اشرف بسته است و به آنها اجازه نمی دهد آزادانه تصمیم بگیرند ؟ و ...
در پاسخ به این چرائیها می توان به سه دلیل اصلی این همه پافشاری رجوی برای ماندن در اشرف اشاره کرد :
1- او برای حفظ جان خود دست و پا می زند ، زندگی او با مرگ دیگران ادامه می یابد ، او خونخوار است ، یعنی از خون نیروهای خود ارتزاق می کند . رجوی از بدو تأسیس سازمان مجاهدین ، طعم سوء استفاده از خون دیگران را چشیده است ، او با خیانت به بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان ، خود را از اعدام نجات داد و از آن پس نیز به برکت خونهایی که بیهوده و بی هدف ریخت ، توانست تا به امروز زنده بماند . امروز هم به احتمال بسیار قوی او در اشرف گیر افتاده و درمخفیگاههای زیر زمینی اشرف که قبلا ساخته شده بودند مخفی شده است ، او می خواهد با سپر قرار دادن تن و بدن نیروهای بیچاره اش جان بی مقدار خودش را نجات بدهد ، به همین خاطرهم اعلام کرده به هر قیمتی که شده باید از اشرف دفاع کنند . او دو درگیری قبل را نیز به این دلیل ایجاد کرده بود که با قیل و قال و جنجال تبلیغاتی سر جنازه های کشته شدگان ، فریاد وا مظلوما و وا اشرفا سر دهد و با دجالیت و مظلوم نمایی مجامع بین المللی را بفریبد . او در آخرین نشستش گقته است که اگر این دفعه تعداد بیشتری کشته بدهیم توجه سازمان ملل را جلب می کنیم و کلاه آبیها را برای حفاظت خودمان به اشرف می کشانیم !
2- اگر دربهای اشرف باز شود و افراد پایشان به دنیای آزاد برسد اسرار سر به مهر فراوانی را برملا خواهند کرد ، جنایتهایی را که رجوی وفرماندهان فرقه اش انجام دادند فاش خواهند نمود ، همان اسرار و جنایتهایی که فقط گوشه ای از آنها توسط کسانی که توانستند از آن قلعه خوفناک بگریزند ، افشاء گردیدند . آری رجوی بیم آن دارد که پرده از جنایتهایش برداشته شود ، خیانت ، تجاوز ، شکنجه ، قتل ، خود فروشی سیاسی، وطن فروشی ، کاسه لیسی امپریالیزم دیروز و کعبه آمال امروز و...
3- او خوب می داند که پس از اشرف نوبت اورسورواز است ، وقتی قلعه اشرف فرو بریزد ماهیت فرقه رجوی بیرون خواهد زد و آنوقت است که تحمل قلعه اور حتی برای دولتهای اروپایی حامی فرقه و نیز برای خارجه نشینان فریب خورده اش سخت و یا غیر ممکن خواهد شد . آری نابودی قلعه شیطان درعراق ، نابودی لانه جغد در فرانسه را بدنبال خواهد داشت و این یعنی پایان کار فرقه رجوی .
آنچه مهم است این است که یک فاجعه انسانی در اشرف درحال شکل گیری است ، فاجعه ای که رجوی طالب و طراح آن می باشد ، او تلاش میکند با تحریک نیروهای عراقی آتش آنرا برافروزد . توجه همه دوستان و همه کسانی که نگران جان ساکنان اشرف هستند را به این واقعیت مهم جلب می کنم که رجوی دستور جنگ و درگیری را صادر نموده است ، او به هیچ وجه خواهان حل مسئله اشرف از طریق مسالمت آمیز نمی باشد . پس باید اطلاع رسانی کرد و به هرطریق ممکن مانع بروز جنگ ودرگیری شد ، باید جان آنانی که با رجوی نیستند اما به زور و با ارعاب و دغل و دروغ در اشرف نگه داشته شدند را نجات داد.
با سلام به همه دوستان عزيز، اينجانب مريم سنجابي به عنوان يکي از جدا شدگان از چنگال فرقه رجوي به زودي با شما در يک کنفرانس اينترنتي گفتگو خواهم کرد ( پنج شنبه 1390/9/24 ساعت 20 به وقت تهران )
اشتراک در:
پستها (Atom)
